دانایی که هر انسانی باید بداند.تابه توانایی برسد.بیان آرزوها ءخواسته ها ودرد ودل
 

نان و حلوا چیست؟ این اعمال تو

جبهٔ پشمین، ردا و شال تو

این مقام فقر خورشید اقتباس

کی شود حاصل کسی را در لباس

زین ردا و جبه‌ات، ای کج نهاد!

این دو بیت از مثنوی آمد به یاد:

«ظاهرت، چون گور کافر پر حلل

وز درون، قهر خدا عز و جل

از برون، طعنه زنی بر بایزید

وز درونت، ننگ می‌دارد یزید»

رو بسوز! این جبهٔ ناپاک را

وین عصا و شانه و مسواک را

ظاهرت، گر هست با باطن یکی

می‌توان ره یافت بر حق، اندکی

ور مخالف شد درونت با برون

رفته باشی در جهنم، سرنگون

ظاهر و باطن، یکی باید، یکی

تابیابی راه حق را، اندکی

+ نوشته شده در  بیست و پنجم شهریور 1393ساعت 9:54 قبل از ظهر  توسط مسعود رجبی | 

چو دور خلافت به مأمون رسید

یکی ماه پیکر کنیزک خرید

به چهر آفتابی به تن گلبنی

به عقل خردمند بازی کنی

به خون عزیزان فرو برده چنگ

سرانگشت ها کرده عنّاب رنگ

بر ابروی عابد فریبش خضاب

چو قوس قزح بر رُخ آفتاب

شب خلوت آن لعبت حورزاد

مگر تن در آغوش مأمون نداد

گرفت آتش خشم در وی عظیم

سرش خواست کردن چو جوزا دونیم

بگفتا سر اینک به شمشیر تیز

بینداز و با من مکن خفت و خیز

بگفت از چه بر دل گزند آمدت

چه خصلت زمن ناپسند آمدت

به گفت ار کُشی ور شکافی سرم

ز بوی دهانت به رنج اندرم

کُشد تیر پیکار و تیغ ستم

به یکبار و بوی دهان دم به دم

شنید این سخن سرور نیکبخت

بر آشفت لیکن نرنجید سخت

همه شب درین فکر بود و نخفت

دگر روز با هوشمندان بگفت

طبیعت شناسان هر کشوری

سخن گفت با هریک از هر دری

دلش گرچه در حال ازو رنجه شد

دوا کرد و خوشبوی چون غنچه شد

پریچهره را همنشین کرد و دوست

که عیب من او گفت یار من اوست

به نزد من آن کس نکوخواه توست

که گوید فلان چاه در راه توست

به گمراه گفتن نکو می روی

جفای تمامست و جور قوی

هر آنگه که عیبت نگویند پیش

هنردانی از جاهلی عیب خویش

مگو شهد و شیرین شکر فایق است

کسی را که سمقونیا لایق است

چه خوش گفت آن مرد دارو فروش

شفا بایدت داروی تلخ نوش

اگر شربتی بایدت سودمند

ز سعدی ستان داروی تلخ پند

به پرویزن معرفت بیخته

به شهد ظرافت برآمیخته

سعدي

+ نوشته شده در  بیست و پنجم شهریور 1393ساعت 9:44 قبل از ظهر  توسط مسعود رجبی | 
انسانيت به كجا مي رود؟

با جسم وجانمان چه مي كنيم؟

چرا وچگونه واز كي وبراي چه با بدي وهرچه ويژگي وخوي بد قابل تصور است هم نفس وهم آغوش شده ايم؟

از چه وقت از انسان بودن وعاقل بودن وزيبا انديشيدن ومهر ورزيدن واز بسياري خوبي ها جدا شده ايم؟

ما واين كاروان اندك مدت سريع در حركت عمر به كجا چنين غافل وشتابان مي رويم؟

به هوش وهوشيار باشيم كه

انسانيت به اخرراه بن بست هيچستان نزديك مي شود.

بيدار شويم واز خواب ناداني برخيزيم.

همه زندگي سود بردن ومنافع طلبي يك طرفه نيست.

+ نوشته شده در  بیست و چهارم شهریور 1393ساعت 11:25 قبل از ظهر  توسط مسعود رجبی | 
خلق را تقلیدشان بر باد داد

ای دوصد لعنت براین تقلید باد

"حکایت زیان تقلید"

یکی از صوفیان مسافر شبی به خانقاهی رسید، فورا خر سواری خود را به طویله برد و در آخور بست و مقداری آب و علف به او داد و خود وارد مجلس صوفیان شد.

صوفیی در خانقاه از ره رسید
مرکب خود برد و در آخور کشید

صوفیان فقیر که روزها گرسنگی خورده بودند و هیچ چیز در خانقاه نبود که بفروشند و با آن نان و خورشی سازند، از ناچاری خر صوفی را بردند و فروختند و با پولش طعام های رنگارنگ تهیه کردند و خوردند و از شادی به پا خواستند و سماع گرمی کردند، صوفی مسافر هم جذب آن مجلس شادمانه شد و به سماع ایستاد؛ ابتدا با ذکرهای اصلی خانقاه سماع می کردند ولی در آخر کار :

چون سماع آمد ز اول تا کران
مطرب آغازید یک ضرب ِگران
خر برفت و خر برفت آغاز کرد
زین حرارت جمله را انباز کرد
زین خراره، پای کوبان تا سحر
کف زنان، خر رفت و خر رفت ای پسر
از ره تقلید آن صوفی همین
خر برفت آغاز کرد اندر حنین

این صوفی ِمسافر بی خبر از همه جا، بنا به تقلید دیگران می گفت: «خر برفت و خر برفت بامداد فرا رسید؛ صوفی به طویله رفت، ولی از خرش خبری نبود. پنداشت که خادم خر را بیرون برده تا آبش دهد، منتظر ماند تا خادم آمد، ولی خر همراه او نبود. درباره ی خرش پرسید.
خادم گفت: «چرا خودت را به نادانی می زنی، از ریش سفید خودت خجالت نمی کشی ؟»
صوفی گفت: «من خر را به تو سپرده ام.»
خادم پاسخ داد: «من چه کنم، صوفیان حمله آوردند و خر را بردند و من از بیم جان نتوانستم جلوی آنها را بگیرم.»



صوفی گفت: «چرا به من خبر ندادی که من مانع شوم و یا حداقل پول آن را به طور سرانه از آنها باز گیرم. حالا که همه رفته اند چه خاکی بر سر کنم
گفت: والله آمدم من بارها
تا تو را واقف کنم زین کارها
تو همی گفتی که خر رفت ای پسر
از همه گویندگان با ذوق تر
باز می گشتم که او خود واقف است
زین قضا راضی است مردی عارف است
گفت: آن را جمله می گفتند خوش
مر مرا هم ذوق آمد گفتمش
مر مرا تقلیدشان بر باد داد
که دو سد لعت بر این تقلید باد
خاصه تقلید چنان بی حاصلان
خشم ابراهیم بر، با آفلان

تقلید، ولو علم تقلیدی، انسان را از کمال به نقص می برد؛

چنانکه در ابیات پسین می گوید:

گرچه عقلت سوی بالا می پرد
مرغ تقلیدت به پستی می چرد

علم تقلیدی وبال جان ماست

عاریه است و ما نشسته کان ماست
+ نوشته شده در  بیست و دوم شهریور 1393ساعت 10:39 قبل از ظهر  توسط مسعود رجبی | 
- از خود دوركن

- نقشه 

،نژاد

،خون

،وابستگي خانوادگي

وطايفه اي،

اين زبان

آن دين ومسلك 

،خط كشي ومرز بندي

ميان انسان ها را بردار،

خود بيانديش چه مي خواهي

خود بخواه آنچه مي خواهي

ودر طلب خواستنت به تلاش وتكاپو بر خيز

هرعلاقه وخواستني حركتي را بدنبال دارد

از توانسان حركت از قادر جهاني بركت

+ نوشته شده در  نهم شهریور 1393ساعت 4:12 بعد از ظهر  توسط مسعود رجبی | 
سالها دل طلب جام جم از ما مي كرد

وآنچه خود داشت زبيگانه تمنا مي كرد

گوهري كز صدف كون ومكان بيرون است

طلب از گمشدگان لب دريا مي كرد

آيا تا اين لحظه با خود انديشيده اي كه براي رسيدن به آسايش وآرامش خود از چه چيز واز چه كسي كمك خواسته اي؟

چه چيز وچه كسي به تو آرامش وآسودگي وثبات واطمينان مي دهد ؟

با خود انديشه كن ودر خود بجوي هرچه مي خواهي نه در ديگران ودر چيزي مجوي آنرا

 

+ نوشته شده در  نهم شهریور 1393ساعت 4:4 بعد از ظهر  توسط مسعود رجبی | 
آيا مي شود روزي بيايد دروغ از جامعه داخلي وجهاني از بين برود؟

" " "    نقش بازي كردن ورياكاري وفريبكاري  جايگاهي نداشته باشد؟

 "  "  "

+ نوشته شده در  چهارم شهریور 1393ساعت 10:33 قبل از ظهر  توسط مسعود رجبی | 
"اشتباه بیاندیشید لطفاً،
اما خودتان بیاندیشیـد ...!"

دوریـس لسینگ

+ نوشته شده در  بیست و هفتم مرداد 1393ساعت 1:8 بعد از ظهر  توسط مسعود رجبی | 
"مردم هر كدام آرزويی دارند ؛
يكی مال می خواهد ، يكی جمال و ديگری افتخار .
ولی به نظر من دوست خوب از تمام اينها بهتر است."

سقــــراط

+ نوشته شده در  بیست و هفتم مرداد 1393ساعت 12:55 بعد از ظهر  توسط مسعود رجبی | 
"گل زرد و گل زرد و گل زرد
بیا با هم بنالیم از سر درد
عنان تا در کف نامردمان است
ستم با مرد خواهد کرد نامرد"

هوشنگ ابتهاج

 

+ نوشته شده در  بیست و هفتم مرداد 1393ساعت 12:32 بعد از ظهر  توسط مسعود رجبی | 
 
صفحه نخست
پروفایل مدیر وبلاگ
پست الکترونیک
آرشیو
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
-همه می گویندبا نام واقعی که تورا می شناسند در وبلاگ وارد نشو.وبرهان آنها این است که،جامعه پراز فریبکاری ونیرنگ وآغشته به دروغ بابد استفاده از راستی ها وروراست بودن ها می باشد.ومن می گویم "گر توبا بد بدکنی پس فرق چیست."
-ما باید گسترش دهنده راستی ودرستی باشیم."با یک گل بهار نمیشه،اما هرگل نشان آمدن بهار پراز گل های رنگارنگ وزیباست.
-پس باراستی ،درستی به دور از فریب ونیرنگ وبد استفاده ازمطالب همدیگر آمدم.امیددارم دوستان من مرا یاری می رسانند.وبا این نتیجه زیبا خواهیم رسیدکه " راستی ودرستی راهی برای خوشبخت وخوب زندگی کردن ما انسان های شایسته زیبایی می باشد.."

نوشته های پیشین
شهریور 1393
مرداد 1393
تیر 1393
خرداد 1393
اسفند 1392
بهمن 1392
دی 1392
مرداد 1392
تیر 1392
خرداد 1392
اسفند 1391
بهمن 1391
دی 1391
آبان 1391
مهر 1391
شهریور 1391
مرداد 1391
تیر 1391
خرداد 1391
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM