دانایی که هر انسانی باید بداند.تابه توانایی برسد.بیان آرزوها ءخواسته ها ودرد ودل
براي كاري از اداره خارج شدم .درپياده رو مشغول قدم زدن بودم  از كنار ديوار دبيرستان پسرانه اي مي گذشتم سر را بلند كردم ناگهان چشمم به ديوار بلند واز آن عجيب تر ميله ها وفنس هاي مرتفعي افتادكه برروي ديوار آن كشيده بودند از برق ونو بودن آن معلوم بود كه مسئولين دلسوز آن با چه تلاشي بعداز گرفتن پول بي زبان از پدر ومادران دانش آموزان به انواع روش هاي نوظهور واختياري واجباري مختلف ،موفق شده بودند با هزاران افتخار  دور تادور ديواردبيرستان را علاوه برفنس كوتاهي كه داشت با تلاش فراوان توانسته اند ارتفاع آنرا  با موفقيت افزايش دهند كه اين پيروزي شان را به مسئولان آن دبيرستان وساير آموزش گاه هاي سراسر كشور تبريك مي گويم واميدوارم با جديت فراوان بتوانند اين افزودن ارتفاع حصارهاي فيزيكي را افزايش دهند!!!

راستي چرا دانش آموزان ودانشجويان را بايد در حصارهاي بلند وضمخت بد شكل وتوهين اميز محصور وبه قولي ديگر زنداني كرد؟

تا آنجاكه مي فهمم وديده وخوانده ام اين حصارها را معمولاً در اطراف مراكز نظامي وبازداشتگاه ها ومراكز امنيتي به ضرورت امور مهمي كه در آن صورت مي گيرد وبه ناچار كسي يا كساني نبايد از آن مطلع گردند ايجاد مي نمايند.به نظر شما عزيزان ومسئولان محترم آموزش وپرورش ونيز مراكز دانشگاهي وآموزشي كشور چه ضرورتي دارد دور تا دور آموزشگاه هاي به خصوص داخل شهر هاكه از امنيت كامل برخوردار است از مكان تربيتي وتا حدودي مقدس كه گقته اند: "درس معلم ار بود زمزمه ي محبتي *جمعه به مكتب آورد طفل گريز پاي را"  چه لزومي دارد كه آنرا همانند زندان وبازداشت گاه ها وحشتناك وخشن وبسيار زننده وترسناك در آوريم؟

آنوقت گله داريم چرا دلبندان وجگرگوشه هايمان از مدرسه وآموزش بيزار هستند؟

البته اين ظاهر نازيبا را در كنار رفتارهاي برخي از مسئولان بي توجه وخشن آموزشگاه هاي كشور ونيز عدم تسلط وانگيزه ومهارت تربيتي وعلمي واولويت هاي استخدامي  مديران،معلمان وناظمان وبرخي مسئولان تربيتي كه اين روزها اخبار هاي زشت رفتاري شان سرتيتر روزنامه ها ورسانه هاي جمعي قرا گرفته قراردهيد وخود حديثي مفصل بخوانيد از اين مجمل.

پدر ومادرهاي قديم خاطر دارند در گذشته همه مدارس ودانشگاه هاي كشور با استفاده از نرده ها وديوارهاي كوتاه وزيبا با تزئيني از گل هاي قشنگ كه درون حياط آن بچه ها ودانش آموزان در حال بازي ومطالعه بودند قابل رويت بود وبراي بزرگتر ها خاطرات خوب وشيرين گذشته را ياداوري مي كرد وبراي ساير كودكان شوق وانگيزه زودتر بزرگ شدن ووارد محيط دوستانه وپر از محبت ودانش مدرسه را سبب مي شد.واز آن مهمتر اينكه هيچ چيز ي براي پنهان كاري وتخلف وجود نداشت.غافل از اينكه اين ديوارها وحصارهاي بلند وزشت وحشتناك محيط مدرسه ودانشگاه را براي هرگونه پنهان كاري وخلاف مساعد ومهيا مي نمايدوازآن نازيباتر اينكه سبب عدم ايجادعلاقه وانگيزه مدرسه رفتن را براي ساير كودكان مي شود چراكه آن حصارهاي بلند را دوركننده وجدا كننده پدر ومادر ومحيط گرم خانواده مي دانند.

وتوخود بخوان از اين نازيبايي آموزش گاه هاي كشور.

مسئولان عزيز وزحمت كش كمي بيانديشيد تا اوضاع از اين هم بدتر نشده.

+ نوشته شده در  دوازدهم مهر 1393ساعت 12:43 بعد از ظهر  توسط مسعود رجبی | 
براي من وشما وهمه پدر ومادر هاي قديم وجديد بارها وبارها در ذهن مان اين پرسش آمده كه چرا فرزندانمان وجگر گوشه هاي عزيزخود را به دبستان ،مدرسه ،دبيرستان ودانشگاه مي فرستيم ؟

پدرمادر هاي قديم با آن نگاه وبينش وتربيت ديكته شده خانوادگي ومذهبي وطايفه اي  در محيطي كاملاً محدود وبسته و پدر ومادر هاي جديد  وامروزي درس خوانده با مدارك تحصيلي آنچنان با هزاران تغيير ونگرش وبينش در كنار انواع واقسام امكانات رسانه اي روز دنيا ودر زير وشعاع بمباران اطلاعاتي در همه زمينه ها قابل دستيابي در كسري از صدم ثانيه چرا  فرزندانمان رابه مدرسه مي فرستيم ؟

ما انسان ها از اين كارمان چه هدفي را دنبال ميكنيم؟

فكر مي كنم براي اين دلبندانمان را به مدرسه مي فرستيم تا آينده اي روشن ، شغل وپيشه اي مناسب رشته تحصيلي كه مورد علاقه وپسندشان است مشغول كار شوند واز قبل آن زندگي ،خانه وخودرويي در حد مطلوب اختيار نمايند واز همه مهمتر براي جامعه خود وجامعه جهاني تاثير گذار باشند وتك تك اين دانش آموزان زمينه پيشرفت علمي ورفاه اجتماعي در محيطي پر از شادي ودرستي ونيكي به دور از همه فريب ها ونيرنگ ها وسياست بازي ها وقوم وقبيله وطايفه گرايي وفاميل بازي وپارتي بازي ورانت خواري با توجه به استعداد ها ولياقت ها به دور از خط كشي هاي سياسي وحزبي ونقشه هاي شهري ،استاني وكشوري ونيز به دور از همه مسائل شخصي وديني ومذهبي ،محيطي پر از نشاط وكار وپيشرفت براي همگان فراهم نمايند.

تا همه آنها در هر شغل وعلاقه واستعدادي كه دارند شادي راارمغان بياورند.

نه كه چون امروزچشم انداز پيش رو بسيار تاريك ،خفه ومبهم آلود وآينده نامعلوم ، زندگي پر از تلخي، بيشتر استعداد ها در حال نابود شدن،بي لياقتها وبي استعداد ها بر بسياري از امور مهم مسلط گشته وروال عادي زندگي ابهام آلود گشته است .

وفرزندانمان براي پيشرفت ورسيدن به حداقل رفاه وزندگي اوليه كه حق وحقوق ايشان است بايد به هزاران پليدي وپلشتي وسياسي كاري ها ورانت خواري ها ودروغ پردازي وحقارت ها وبدي ها آلود گردند ودر صورتي كه فلان كسك وفلان مقام  وفلان حزب اورا تاييد نمايد شايد بتواند به يك شغل بي ارتباط با مدرك تحصيلي وعلاقه واستعداد فرد دست يابد با هزاران اماها واگرها .

اين است آينده فرزندان اين مرز وبوم چرا؟

آيا ماپدر ها ومادرها اينگونه مي خواهيم فرزندانمان تربيت شوند واز زندگي فقط بدي ها وزشتي ها ونااميدي وباند بازي وپارتي بازي هاي حزبي را وهزاران.....را !!!

مشكل از كجاست ؟

چرا مدك گرايي ودروغ گويي وتهمت زني و...در جامعه گسترش يافته است؟

كي وچگونه اين كلاف نااميدي وگنگ ومبهم تاريك آينده رها خواهيم شد ورها خواهند شد؟

چرا آينده براي فرزندانمان اينگونه سخت سرگشته وغبار آلود است؟

+ نوشته شده در  پنجم مهر 1393ساعت 11:13 قبل از ظهر  توسط مسعود رجبی | 
 

نان و حلوا چیست؟ این اعمال تو

جبهٔ پشمین، ردا و شال تو

این مقام فقر خورشید اقتباس

کی شود حاصل کسی را در لباس

زین ردا و جبه‌ات، ای کج نهاد!

این دو بیت از مثنوی آمد به یاد:

«ظاهرت، چون گور کافر پر حلل

وز درون، قهر خدا عز و جل

از برون، طعنه زنی بر بایزید

وز درونت، ننگ می‌دارد یزید»

رو بسوز! این جبهٔ ناپاک را

وین عصا و شانه و مسواک را

ظاهرت، گر هست با باطن یکی

می‌توان ره یافت بر حق، اندکی

ور مخالف شد درونت با برون

رفته باشی در جهنم، سرنگون

ظاهر و باطن، یکی باید، یکی

تابیابی راه حق را، اندکی

+ نوشته شده در  بیست و پنجم شهریور 1393ساعت 9:54 قبل از ظهر  توسط مسعود رجبی | 

چو دور خلافت به مأمون رسید

یکی ماه پیکر کنیزک خرید

به چهر آفتابی به تن گلبنی

به عقل خردمند بازی کنی

به خون عزیزان فرو برده چنگ

سرانگشت ها کرده عنّاب رنگ

بر ابروی عابد فریبش خضاب

چو قوس قزح بر رُخ آفتاب

شب خلوت آن لعبت حورزاد

مگر تن در آغوش مأمون نداد

گرفت آتش خشم در وی عظیم

سرش خواست کردن چو جوزا دونیم

بگفتا سر اینک به شمشیر تیز

بینداز و با من مکن خفت و خیز

بگفت از چه بر دل گزند آمدت

چه خصلت زمن ناپسند آمدت

به گفت ار کُشی ور شکافی سرم

ز بوی دهانت به رنج اندرم

کُشد تیر پیکار و تیغ ستم

به یکبار و بوی دهان دم به دم

شنید این سخن سرور نیکبخت

بر آشفت لیکن نرنجید سخت

همه شب درین فکر بود و نخفت

دگر روز با هوشمندان بگفت

طبیعت شناسان هر کشوری

سخن گفت با هریک از هر دری

دلش گرچه در حال ازو رنجه شد

دوا کرد و خوشبوی چون غنچه شد

پریچهره را همنشین کرد و دوست

که عیب من او گفت یار من اوست

به نزد من آن کس نکوخواه توست

که گوید فلان چاه در راه توست

به گمراه گفتن نکو می روی

جفای تمامست و جور قوی

هر آنگه که عیبت نگویند پیش

هنردانی از جاهلی عیب خویش

مگو شهد و شیرین شکر فایق است

کسی را که سمقونیا لایق است

چه خوش گفت آن مرد دارو فروش

شفا بایدت داروی تلخ نوش

اگر شربتی بایدت سودمند

ز سعدی ستان داروی تلخ پند

به پرویزن معرفت بیخته

به شهد ظرافت برآمیخته

سعدي

+ نوشته شده در  بیست و پنجم شهریور 1393ساعت 9:44 قبل از ظهر  توسط مسعود رجبی | 
انسانيت به كجا مي رود؟

با جسم وجانمان چه مي كنيم؟

چرا وچگونه واز كي وبراي چه با بدي وهرچه ويژگي وخوي بد قابل تصور است هم نفس وهم آغوش شده ايم؟

از چه وقت از انسان بودن وعاقل بودن وزيبا انديشيدن ومهر ورزيدن واز بسياري خوبي ها جدا شده ايم؟

ما واين كاروان اندك مدت سريع در حركت عمر به كجا چنين غافل وشتابان مي رويم؟

به هوش وهوشيار باشيم كه

انسانيت به اخرراه بن بست هيچستان نزديك مي شود.

بيدار شويم واز خواب ناداني برخيزيم.

همه زندگي سود بردن ومنافع طلبي يك طرفه نيست.

+ نوشته شده در  بیست و چهارم شهریور 1393ساعت 11:25 قبل از ظهر  توسط مسعود رجبی | 
خلق را تقلیدشان بر باد داد

ای دوصد لعنت براین تقلید باد

"حکایت زیان تقلید"

یکی از صوفیان مسافر شبی به خانقاهی رسید، فورا خر سواری خود را به طویله برد و در آخور بست و مقداری آب و علف به او داد و خود وارد مجلس صوفیان شد.

صوفیی در خانقاه از ره رسید
مرکب خود برد و در آخور کشید

صوفیان فقیر که روزها گرسنگی خورده بودند و هیچ چیز در خانقاه نبود که بفروشند و با آن نان و خورشی سازند، از ناچاری خر صوفی را بردند و فروختند و با پولش طعام های رنگارنگ تهیه کردند و خوردند و از شادی به پا خواستند و سماع گرمی کردند، صوفی مسافر هم جذب آن مجلس شادمانه شد و به سماع ایستاد؛ ابتدا با ذکرهای اصلی خانقاه سماع می کردند ولی در آخر کار :

چون سماع آمد ز اول تا کران
مطرب آغازید یک ضرب ِگران
خر برفت و خر برفت آغاز کرد
زین حرارت جمله را انباز کرد
زین خراره، پای کوبان تا سحر
کف زنان، خر رفت و خر رفت ای پسر
از ره تقلید آن صوفی همین
خر برفت آغاز کرد اندر حنین

این صوفی ِمسافر بی خبر از همه جا، بنا به تقلید دیگران می گفت: «خر برفت و خر برفت بامداد فرا رسید؛ صوفی به طویله رفت، ولی از خرش خبری نبود. پنداشت که خادم خر را بیرون برده تا آبش دهد، منتظر ماند تا خادم آمد، ولی خر همراه او نبود. درباره ی خرش پرسید.
خادم گفت: «چرا خودت را به نادانی می زنی، از ریش سفید خودت خجالت نمی کشی ؟»
صوفی گفت: «من خر را به تو سپرده ام.»
خادم پاسخ داد: «من چه کنم، صوفیان حمله آوردند و خر را بردند و من از بیم جان نتوانستم جلوی آنها را بگیرم.»



صوفی گفت: «چرا به من خبر ندادی که من مانع شوم و یا حداقل پول آن را به طور سرانه از آنها باز گیرم. حالا که همه رفته اند چه خاکی بر سر کنم
گفت: والله آمدم من بارها
تا تو را واقف کنم زین کارها
تو همی گفتی که خر رفت ای پسر
از همه گویندگان با ذوق تر
باز می گشتم که او خود واقف است
زین قضا راضی است مردی عارف است
گفت: آن را جمله می گفتند خوش
مر مرا هم ذوق آمد گفتمش
مر مرا تقلیدشان بر باد داد
که دو سد لعت بر این تقلید باد
خاصه تقلید چنان بی حاصلان
خشم ابراهیم بر، با آفلان

تقلید، ولو علم تقلیدی، انسان را از کمال به نقص می برد؛

چنانکه در ابیات پسین می گوید:

گرچه عقلت سوی بالا می پرد
مرغ تقلیدت به پستی می چرد

علم تقلیدی وبال جان ماست

عاریه است و ما نشسته کان ماست
+ نوشته شده در  بیست و دوم شهریور 1393ساعت 10:39 قبل از ظهر  توسط مسعود رجبی | 
- از خود دوركن

- نقشه 

،نژاد

،خون

،وابستگي خانوادگي

وطايفه اي،

اين زبان

آن دين ومسلك 

،خط كشي ومرز بندي

ميان انسان ها را بردار،

خود بيانديش چه مي خواهي

خود بخواه آنچه مي خواهي

ودر طلب خواستنت به تلاش وتكاپو بر خيز

هرعلاقه وخواستني حركتي را بدنبال دارد

از توانسان حركت از قادر جهاني بركت

+ نوشته شده در  نهم شهریور 1393ساعت 4:12 بعد از ظهر  توسط مسعود رجبی | 
سالها دل طلب جام جم از ما مي كرد

وآنچه خود داشت زبيگانه تمنا مي كرد

گوهري كز صدف كون ومكان بيرون است

طلب از گمشدگان لب دريا مي كرد

آيا تا اين لحظه با خود انديشيده اي كه براي رسيدن به آسايش وآرامش خود از چه چيز واز چه كسي كمك خواسته اي؟

چه چيز وچه كسي به تو آرامش وآسودگي وثبات واطمينان مي دهد ؟

با خود انديشه كن ودر خود بجوي هرچه مي خواهي نه در ديگران ودر چيزي مجوي آنرا

 

+ نوشته شده در  نهم شهریور 1393ساعت 4:4 بعد از ظهر  توسط مسعود رجبی | 
آيا مي شود روزي بيايد دروغ از جامعه داخلي وجهاني از بين برود؟

" " "    نقش بازي كردن ورياكاري وفريبكاري  جايگاهي نداشته باشد؟

 "  "  "

+ نوشته شده در  چهارم شهریور 1393ساعت 10:33 قبل از ظهر  توسط مسعود رجبی | 
"اشتباه بیاندیشید لطفاً،
اما خودتان بیاندیشیـد ...!"

دوریـس لسینگ

+ نوشته شده در  بیست و هفتم مرداد 1393ساعت 1:8 بعد از ظهر  توسط مسعود رجبی | 
 
صفحه نخست
پروفایل مدیر وبلاگ
پست الکترونیک
آرشیو
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
-همه می گویندبا نام واقعی که تورا می شناسند در وبلاگ وارد نشو.وبرهان آنها این است که،جامعه پراز فریبکاری ونیرنگ وآغشته به دروغ بابد استفاده از راستی ها وروراست بودن ها می باشد.ومن می گویم "گر توبا بد بدکنی پس فرق چیست."
-ما باید گسترش دهنده راستی ودرستی باشیم."با یک گل بهار نمیشه،اما هرگل نشان آمدن بهار پراز گل های رنگارنگ وزیباست.
-پس باراستی ،درستی به دور از فریب ونیرنگ وبد استفاده ازمطالب همدیگر آمدم.امیددارم دوستان من مرا یاری می رسانند.وبا این نتیجه زیبا خواهیم رسیدکه " راستی ودرستی راهی برای خوشبخت وخوب زندگی کردن ما انسان های شایسته زیبایی می باشد.."

نوشته های پیشین
مهر 1393
شهریور 1393
مرداد 1393
تیر 1393
خرداد 1393
اسفند 1392
بهمن 1392
دی 1392
مرداد 1392
تیر 1392
خرداد 1392
اسفند 1391
بهمن 1391
دی 1391
آبان 1391
مهر 1391
شهریور 1391
مرداد 1391
تیر 1391
خرداد 1391
پیوندها
من وتو
دنياي اين روزاي من
در جستجوي دانايي
دل نوشته هاي پراكنده
دانلود شعرو...
ازچي برات بگم
پاتوق دوستان
بروزترين آهنگ هاي روز
مشاوره
مشاوره تحصيلي شغلي
زندگي
مسير آرامش
زندگي به روش آدميزاد
دكوراسيون داخلي
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM