مشتاقی ومهجوری دور از تو چونانم کرد      کزدست بخواهد شد پایاب شکیبایی

من ،تو ، من وتو با هم می شویم ما. ودرکنار هم دیگر توانا وقوی وزیبا وخوشحال خواهیم شد.درکنار همدیگر  از حال وروز هم دیگر با خبر می شویم.تو زمانی از خوبی ها ،دردها ونارحتی های من با خبر می شوی که من با تو ارتباط داشته باشم.وقتی درون جامعه ای به ظاهر شلوغ وپر از جمعیت با هم زندگی می کنیم اما از همدیگر فرسنگ ها فاصله مهربانی وبی ارتباطی  وبی اطلاعی داریم چگونه " تا مرد سخن نه گفته باشد عیب وهنرش نهفته باشد. " از درد های همدیگر مطلع شویم.

مناسب ترین راه حل دوری از این درد وحال خوب داشتن ، از خودخواهی وکبر وغرور وخجالت کاستن ودست دوستی ومهربانی به سوی هم دراز کردن است. با هم صبحت کنیم اما برای دوست شدن  وارتباط صمیمانه نباید  تمام ومحور صحبت های مان را گله از خود ودیگران وبحث های سیاسی ،اقتصادی،دینی وهزاران درد ورنجی که به واسطه بی کفایتی وبی مسئولیتی حاکمان  واعضای جامعه ایجاد شده ،سوق دهیم.باید بسیار مهربان ودوست داشتنی وبا صبر وبردباری بسیار ومهم تر از همه بی غرض باهم آغاز به سخن گفتن نماییم." غرض ها تیره دارند دوستی را  غرض ها را چرا از دل نرانیم"

راستی ودوستی

از صحبت دوستی برنجم                   کاخلاق بدم ،حسن نماید

عیبم هنر وکمال نماید                       خارم گل ویاسمن نماید

کودشمن شوخ چشم ناپاک                 تاعیب مرا بمن نماید؟

 

            گلستان سعدی

با همه خلق جهان گرچه از آن                             

بیشتر بی ره وکمتر به رهند

توچنان زی که بمیری برهی

نه چنان چون توبمیری برهند

                                            حکیم سنایی

فرق فوکوله

اگر پوسته تخم مرغ توسط نیروهای خارجی بشکند یعنی نابودی ومرگ

و اگر پوسته تخم مرغ توسط نیروی درونی بشکند یعنی شروع زندگی وحیات   

   به نقل از آقای داود نیری

پنج حسرت و آرزوی انسان ها

براساس کتاب : پنج پشیمانی قبل از مرگ نویسنده برونی ویر پرستار استرالیایی

1-    کاش قبل از مرگ چنان زندگی می کردند که خود می خواستند، نه شیوه ای که دیگران از آنها انتظار داشتند.

2-   کاش آنقدر سخت ومداوم کار نمی کردم تا فرصت همدلی وگفت  وگو با همسر،فرزندان وخانواده را تباه کنم.

3-  کاش جراًت وشهامت داشتند تا احساسات واقعی خودرا درباره مسائل مختلف درزندگی بگویند،چراکه به این شرط شاید می توانستند سرنوشت خود را تغییر بدهند.

4-  کاش پیش از مرگ فرصت های دوستی ومحبت به دیگران را از دست نمی دادند؛مادر،پدر،رفیق،همکار و...

5-  کاش شادتر بودند وبی دلیل بابت برخی مسائل ناراحتی به خود راه نمی دادند.  تازه متوجه می شدند که ؛

شادی یک انتخاب است.

زبان

زبان دردهان ای خردمند چیست؟        کلید در گنج صاحب هنر است

چودر بسته باشد چه داند کسی     که جوهر فروشست یا پیله ور

اگرچه پیش خردمند خامشی ادبست    به وقت مصلحت آن به که درسخن کوشی

دوچیز طیره عقلست ،دم فرو بستن     بوقت گفتن وگفتن بوقت خاموشی

دیباچه گلستان سعدی

چگونه باید با ذهنیت کمال‌گرای خود روبه‌رو شویم

 

زومیت - در صورتی می‌توانید با کمک یک ذهن کمال‌گرا به نتایج مثبت و سودمندی دست پیدا کنید که از افکارتان آگاه شوید و هدایت آن‌ها را در دست بگیرید.

جیسون سلک، مربی اجرا و عملکرد و نویسنده‌ی کتاب «سرسختی ذهنی»، با یادآوری تجربیات شخصی‌اش و راهی که او را به موفقیت رسانده است، می‌نویسد:

پس از فارغ‌التحصیلی از کالج، ۲۰ ساعت در هفته به‌عنوان مربی ورزشی و ۳۰ ساعت به‌عنوان مشاور دبیرستان کار می‌کردم. هم‌زمان در مقطع کارشناسی ارشد درس می‌خواندم که نمرات خوبی (میانگین ۳.۷ از ۴) کسب کردم. طی پنج سال اول، ۲۰ قهرمان ایالتی، سه قهرمان منطقه‌ای و یک قهرمان ملی را آموزش دادم.

بسیاری از مردم این دستاوردها را تحسین می‌کنند. اما من، شخصاً احساس بدبختی می‌کردم. بدبخت بودم؛ زیرا زمان کمی صرف فکر کردن به نقاط قوتم می‌کردم و در عوض، همیشه روی کاستی‌هایم متمرکز بودم: نتوانسته بودم معدل چهار را کسب کنم، درآمدزایی بیشتری نداشتم و ورزشکارانی که با من کار می‌کردند، مطابق انتظارم ظاهر نمی‌شدند.

مشکل من «ذهنیت کمال‌گرا» بود. اگر هرروز ۱۰۰ کار فوق‌العاده انجام می‌دادم و تنها در یک کار ناموفق بودم، همه‌ی ذهنم روی عدم موفقیت متمرکز می‌شد. دائماً در حال تلاش بودم و به‌ندرت برای موفقیت‌هایم ارزشی قائل می‌شدم.

خوشبختانه در آن زمان مجبور شدم کتاب‌های درسی ورزشی و روانشناسی را مطالعه کنم. مطالعاتم مرا با «تئوری انتظار» آشنا کرد. تئوری انتظارات توضیح می‌دهد که شما روی هر چیزی متمرکز شوید، همان موضوع در زندگی‌تان بسط پیدا می‌کند. واقعیت این بود که من صرفاً به چیزهایی که نداشتم فکر می‌کردم و به‌ تبع آن، زندگی‌ام را پر کرده بودم از نتایجی که دلخواهم نبود. اوایل به این تئوری اعتقاد نداشتم. عادت داشتم خودم را سرزنش کنم و فکر می‌کردم سرزنش باعث می‌شود بیشتر تلاش کنم و کارهایم را بهتر انجام بدهم.

بااین‌حال، تئوری فوق قوی‌تر از این بود که مورد اغماض واقع شود. همه‌ی تحقیقات تئوری انتظار را تصدیق می‌کردند، گفتگوی منفی با خویشتن، نه‌تنها باعث بهبود عملکرد نمی‌شود، بلکه بهره‌وری را کاهش می‌دهد. من باید بجای تمرکز روی نداشته‌هایم، روی آنچه انجام می‌دادم یا آنچه می‌خواستم به دست آورم متمرکز می‌شدم.

برای من (و اغلب افراد کمال‌گرا)، فکر کردن به آنچه در دست انجام داریم، زیاد مفید واقع نمی‌شود. ولی فکر کردن به آنچه می‌خواهیم و به‌طور خاص، آنچه به دست خواهیم آورد، کمک زیادی می‌کند. این فکر باعث می‌شود موفقیت بیشتری به دست آوریم و درعین‌حال، تجارب لذت‌بخش‌تری در زندگی داشته باشیم.

کلید هدایت یک ذهن کمال‌گرا به نتایج ارزشمند، آگاهی پیدا کردن از افکاری است که از ذهنتان می‌گذرد. زمانی که متوجه شدید روی مواردی که ندارید متمرکز شده‌اید یا به اتفاقات ناراحت‌کننده فکر می‌کنید، این سؤال را به یاد بیاورید:

چگونه می‌توانم وضعیت فعلی را بهتر کنم؟

نیازی نیست که به شرایط و وضعیت کامل و بی‌نقص برسید. فقط یک مورد را مشخص کنید که اوضاع را کمی بهتر می‌کند. هدف این است که پروسه‌ی کمال‌گرایی بی‌وقفه را بشکنیم. کافی است ۶۰ ثانیه، به‌جای فکر کردن به موضوعاتی که ناراحتتان می‌کند، روی راه‌ حل متمرکز شوید.

برای اکثر افراد کمال‌گرا، هدایت کردن افکار از مشکلات به راه‌حل‌ها، پروسه‌ی ساده‌ای نیست. یکی از روش‌هایی که به شما کمک می‌کند افکار مهاجم را کنار بزنید، این است که در پایان هر روز به سه پرسش زیر پاسخ بدهید:

  • سه کار خوبی که امروز انجام دادم چه بود؟
  • فردا می‌خواهم چه پیشرفتی داشته باشم؟
  • چه‌کاری می‌توانم متفاوت انجام بدهم تا به پیشرفت مورد نظرم نزدیک‌تر شوم؟

خودتان را ملزم بدانید که هر شب یا هر زمان که افکار منفی از ذهنتان می‌گذرد؛ به این سؤال‌ها پاسخ بدهید. به همین سادگی ذهن شما تمرین می‌کند از تئوری انتظار به نفع خودش استفاده کند. زمانی که روی انتظاراتتان تمرکز می‌کنید، آنچه می‌خواهید در زندگی‌تان بسط می‌یابد و هنگامی‌که به‌طور مداوم به راه‌حل‌ها فکر می‌کنید، موفقیت‌های بیشتری را شاهد خواهید بود. به‌علاوه زندگی لذت‌بخش‌تری را تجربه می‌کنید و به شما اطمینان می‌دهم که گرایشات کمالگرایی‌تان، به یک دارایی ارزشمند تبدیل می‌شود.

برای مسئولان شهری  می شودبا کمترین هزینه جامعه را شاد نماییم.

پر از احساس شادی هستم.بی آنکه چیزی مصرف کرده باشم.ویا به گفته ی مردم کوچه وبازار شنگولم وناخورده مستم .ودوست دارم این حس زیبای خوشی وسر زندگی را به همه بدهم وآن را انتقال بدهم از سر مسئولان کشور تابه  پایین ترین رده ی مردم .دوست دارم دیگران را شریک درلذت وخوشی که با همه ی وجود احساس می کنم نمایم.

انگار به کشف جدیدی رسیده ام که می تواند همه ی مردم کشورم وشاید همه ی جهانیان را شاد وسر زنده وامیدوار نماید.

داستان چیست؟ ومن امروز چقدر خوشحالم واحساس وجد ولذت بی نهایت درخود دارم؟

امروز هم چون صبح روزهای دیگر از خواب برخواستم وصبحانه ای خوردم وبرای آمدن به اداره راهی خیابان ها وسوار برماشین  مسافرکش  شدم که خود این مسافر کشی وچگونه مسافر سوار کردن داستانی است شنیدنی .که درفرصتی دیگر به باید آن را نوشت. خود م را به ابتدای  ایستگاه اتوبوس های تندرو تهرانپارس مانند همیشه رساندم .قسمتی از ایستگاه را با چادر های گونی نایلونی برای تعمیرات کف آن بسته اند. ومدتی است کمی درنظم سوار شدن دربرخی از روزها به ویژه روزهای آغاز هفته دچار هرج ومرج وشلوغی واذحام مسافر درصف های طولانی می شود. امروز سه شنبه می باشد وکمی وشاید بسیار خلوت است .به راحتی وبی دغدغه با کارت بلیط الکترونیکی پسرم را که به عنوان دانش آموز می باشد واز امتیاز تخفیف برخورداراست وبه مبلغ 50هزارتومان شارژنموده ام را کشیدم وسوار شدم.مانند همیشه قسمت آخر صندلی اتوبوس سوار می شوم.چون درمیانه مسیر درچهارراه ولیعصر پیاده می شوم مناسب است درآخر ین صندلی بنشینم وخود را درشلوغی وآمد وشد مسافران قرار ندهم. سوارشدم وباز هم مانند همیشه از کیف غذا یم که چند سالی است برای حمل ناهار ی به همراه دارم وداخلش تبلتم را جاساز نموده ام تبلت را درآوردم وداخل آن کتاب های الکترونیکی بسیاری وارد نموده ام ودر مسیر خانه به اداره وبرعکس مطالعه می نمایم وبا این شیوه من درهمین ساعتهای به ظاهر بی فایده ومرده که زمان را سپری می نمایم از هنگامی که تبلت را به نیت کتاب خواندن از امین خریداری نمودم کتاب های زیادی خواندم.ومانند همیشه تبلت را درآوردم واین روزها مشغول مطالعه ی خاطرات سفرنامه ی برادران امید وارهستم .وبه همه ی کسان توصیه می کنم حتماً این کتاب  زندگی را بخوانند تا به حقایق ودانستنی های شگفتی آگاهی یابند.مشغول مطالعه شدم وناگهان احساس شادی درخود دیدم.کمی دقت کردم به نظرم آمد که دیگران هم شاد وظاهری غیر از روزهای دیگر که بی قرار وآشفته ونگران وعبوس وگرفته هستند  به نظر می رسند.کمی بیشتر کنجکاوی کردم وبه دنبال این احساس خوشی وشادمانی درخود بودم ناگهان متوجه شدم که برخلاف روزهای دیگر نورخورشید به داخل اتوبوس هجوم آورده واز تاریکی ودلگیر بودن داخل آن خبری نیستوچهرها نورانی است ومردم به بیرون می نگرند ودرحال تماشا هستند .کمی بیشتر توجه نمودم من هم می توانم از داخل اتوبوس به خلاف دیروز وروزهای دیگر به تماشای عابران ،خیابان ،خودروها وهجوم رنگ ها ونوروشلوغی آمد وشد وجنب وجوش مردم را بی زحمت وساده وشفاف ببینم.حس سرخوشی فراوانی درخودم احساس می کردم. به گفته بروبچه های  پا منقلی انگار چند بست زده ام وشارژ شارژ بودم . کمی دقت کردم تا پی به راز این سرخوشی ببرم .نور،دیدن بی پرده وچار خوانه ای مردم وعابران ومنظره ی بیرون اتوبوس، نگاه مسافران که  بدون آنکه متوجه باشند با چه ولع وتهاجمی به تماشای مناظر بیرون مشغول بودند وهمه وهمه دست بدست هم دادند تا بیابم علت این خوشی من فقط وفقط به گمانم همین بود که این اتوبوسی که من ودیگران سوار شدیم برروی شیشه هایش برچسب های طبلیغاتی نچسبونده بودند وداخل را مانند زندان تاریک وبی روح نبود.وخود همین حمله وهجوم نور آفتاب اول صبح سبب شادی ودل زنده بودن مردم می شود.وتازه متوجه شدم که آقایان مسئولان کشور درایران چقدر راحت می توانند از تنش ها واضطراب ها ودرگیری های مردم جامعه ی شان بکاهند وخشونت وعصبانیت جامعه را کم وکم تر نمایند.فقط باید مسئولان شهرداری وبازرگانی تبلیغی کشور به این نکته توجه نمایند که شیشه های اتوبوس حریم عمومی وریه های تنفسی مردم برای رسیدن به حداقل شادی اول صبحگاهی است.شاید مسئولان شهری وکشوری به این نکته توجه ندارند که از زمانی که برروی بدنه وحتا حریم عمومی مردم که شیشه های اتوبوس های شهری وبه ویژه اتوبوس های تندرو شهرهای بزرگ برچسب های تبلیغاتی زده اند شهر را نازیبا ،مردم را کم کم بی ارزش وعبوس وزندانی درقوطی های متحرک وتاریک ودلگیر نموده اند وبرای اینکه به مقداری پول بیشتر از قبال تبلیغات برسند شهرداری ها وتبلیغات چی های طمعکار به خود اجازه داده اند که بر روح وروان مردم شهر سایه وشاید نادانسته مردم جامعه ی شاد را به خشونت وعصبانی بودن واحساس بد زندانی بودن  درگیر نمایند.ومسئولان شهری می توانند همان تبلیغات جنس ها را داشته باشند اما بر چشم وجان وریه های احسا مردم یعنی شیشه های اتوبوس به هیچ بهانه ای برچسب های تبلیغاتی نچسبانند.وبا کمترین هزینه می توانند مردم را شاد وبا احساس زیبا وموجب ترویج مهربانی ومحبت نمایند.ودیگر مسئولان کشور دست کم یکی از گره های عامل عصبانیت وخشونت را حذف خواهند نمود.به همین راحتی.

بیایید به حقوق عمومی وخصوصی  همدیگر احترام بگذاریم.وشادی اندک را مهمان مردم کشور نماییم.

هیچ خرج وهزینه ای برای مسئولان کشور ندارد. تا دیر نشده به این نکات ریز که پیامدهای بسیار فراوان وبارزشی  برای آرامش وآسایش کشوردارد توجه نمایند.

ازمسئولان ریز ودرشت وآقا زاده ها وبزرگ مسئولان کشور خواهش می کنم به این پیشنهاد اساسی  وکم هزینه وپر فایده توجه ورعایت نمایند.

خواهش می کنم توجه نمایید تااز هزینه های گزاف  وسنگین برای اقتصاد  مردم وکشورجلوگیری نمایید

به همین راحتی وکم هزینه ای..

آرزوی شادی وشادابی برای مردم خوب کشور.

فداکاری وبا هم بودن درهمه شرایط

- من توشدم تو من شدی

من تن شدم توجان شدی

- تاکس نگوید بعد ازاین

من دیگرم تو دیگری

ای همه به ظاهر اربابان این کشور ومردم

ده بار ازآن راه(ناراستی،نامهربانی،دروغ،فریب ونیرنگ وبی اعتمادی وبدی های دیگر) برآن خانه برفتید

 یک بار اراین خانه(دوستی ومهربانی واعتماد ویکرنگیوبه فکر مردم بودنو...) براین بام برآیید

تعجب می کنم؟

اگر می شد که با توهین،کتک زدن ،شکنجه ،مردم آزاری،سخت گیری ،بی ادبی،سرکوب کردن،ایجاد رعب ووحشت،هول وهراس درجامعه ،ظلم وستم ،بیگاری وزور گویی وهرآنچه که بد قابل تصور است اجام می شد تا نادانی به راه آید وگمراهی به دانایی برسد وراه درست از این روش ها حاصل گردد من متعجبم چرا هیچ حیوانی اینگونه به راه درست هدایت نشد؟ اینکه حیوان است ومی گویند دارای تفکر واندیشه نیست وای که آیا انسان ها ازاین روش ها به درستی می گرایند.مرور تاریخ غیر از این می گوید.

روسو

آن کس که بگوید غیر از دین من درهیچ دینی رستگاری نیست باید از کشور رانده شود.

ویکتور هو گو

اگر در سر یک ملت بذر دانش واخلاق بکارید وآنهارا آبیاری کنید ،حاصل خیز کنید،روشن کنید وتربیت کنید ،خواهید دید که دیگر نیازی به بریدن وبه دار آویختن این سرهای نازنین نیست.

چگونه یک فیلسوف شدم؟

هراندازه که یک راه حل راراضی کننده یافتید،هرگز آن راه حل را نهایی قلمداد نکنید.راه حل های بهتری وجودارد،اما یک راه حل نهایی وجود ندارد.همه ی راه حل ها ی ما ممکن است برخطا باشد.

کارل پوپر

به بری مال مسلمان وچو مالت ببرند

بانگ  وفریاد برآری که مسلمانی نیست

 

به عمل کاربرآید به سخندانی  نیست

سعدیا گرچه سخندان ومصالح گویی        به عمل کار برآید به سخندانی نیست

اینجا ایران است.کشوری که آوازه اش دراعصار وقرون گذشته به قدرتمندی با دانایی ومردم داری ونوع دوستی  با بزرگ پادشاهی به نام کوروش دادگستر وکشوردوست شهره ی آفاق است و او فداکاری بود دوستدار قدرت نه برای سلطه وچپاول سرمایه های مردم وانسان ها ی دیگر که برای ایجاد امنیت وراحتی وآسایش در کشورشوقلمرو فرمانروایی اش. وهرچه بیشتر دراین باره بخوانیم بیشتر درمقایسه با  عملکرد مسئولان ومدیرانش درگذشته وحال  احساس خفت وشرمندگی می کنیم . اوچه کرد؟ او چه گفت؟ که جهانیان بعد از قرن ها اورا به دادگستری وعدالت ونوعدوستی وانسانیت می پرستند ومی ستایند؟

اوتنها کاری که کرد عمل نمود به باورهای انسانی اش .وکمتر حرف زد وشعار داد .او هیچ چیزی را برای خود نمی خواست.بلکه برای رفاه وگسترش آسایش ومردمداری واخلاق مداری مناطق حکمروایی اش می خواست.     نه چون مسئولان امروز کشور که فقط فقط خود وخانواده وگروه های متملق وچاپلوس دور وبرخود را می خواهند وآنها را هم برای افزایش تسلط وبه بندگی وبردگی کشیدن سایر انسان ها می خواهند.مسئولان کشور باید که دانا ،با هوش ،اخلاق مدار وانسان دوست  مردمان باشند.از شعار بی عمل بپرهیزند .من امروز هیچ مسئولی را برمدار انسانیت نمی دانم ودلیل آن هم این همه درد ورنج وگرفتاری وعذابی ودرهم ریختگی وناتوانی است که برجامعه وکشور حاکمیت دارد.آنچه دیده می شود حاکمیت زور وسلطه ی ستم وخودخواهی وخودبینی درهمه ی جهات است.

انسان ها را دریابیم ." دست حسرت گزی از یک  درمت فوت که شود    هیچت از عمر تلف کرده پشیمانی نیست"

چرا

چرا ما ایرانیان اینقدر باهم بد رفتار می کنیم؟

از کی وچرا با هم بد حرف می زنیم؟

چرا واز کی به دنبال فریب ودروغ  وظاهر سازی هجوم برده ایم؟

چرا برای کمک ویاری همدیگر همانند گذشته مشتاق نیستیم؟

مشارکت کنید

 هدف زندگی چیست؟

ازروی کتاب وسخنان دیگران پاسخ ندهید.

هرچیزی که به عقل وخرد وبرداشت خودتان است را بنویسید.

 

پندی بسیار مهم

بیل گیتس می گوید:

 " اگر شما انسان ها به این دنیا آمدید وفقیر بودید این اشتباه شما نیست

اما

 اگر شما فقیر بمیرید آن اشتباه شما است."

فقر چیست؟

 

فقر بیش از هر چیز به معنای وابستگی است وفقیران واقعی کسانی هستند بی پایگاه ومنزلت ،بی طبقه وبی قدرت

برگرفته از: کتاب جامعه شناسی فقر اثر ژان لابن

ماهم نیاز داریم

ما برای ادامه وتداوم زندگی گاهی ویا بیشتر اوقات نیاز داریم به کوهستان برویم واز هوای پاک وانرژی های مثبت طبیعت واز کوه ها وصخره های سرسخت واز گیاهان روئیده درلابلای سنگ های سخت واز رود های جاری وچشمه ها واز پرندگان زیبا واز خاک وزیبایی های کوهستان نهایت استفاده را کسب نماییم تا درزندگی که خودمان را گرفتار نمودیم بتوانیم دوام بیاوریم.چه آینه اگر بعد از مدتی رویش پاک نشود مکدر وکم کم تیره وتار می شودووجود ماهم نیاز به زودودن وپیرایش از قلب وروح وجسم مان داریم.تا هوای تازه ای به ریه های زندگیمان برسد.من اگر خوب با انرژی باشم توودیگرانی که با من ودرکنار من زندگی می کنند امید وار وشادمان خواهند بود.گاهی ویا همیشه ضرورت داریم به کوهستان وجاهای زیبا برویم. هرکسی آنگونه زندگی می کند که می اندیشد.وخودخواستهخ وناخواسته ونفهمیده مسیر زندگی خود را تعیین می کند.سرنوشت وتقدیر افعال وتصمیمات وآرزوهای ما می باشد.

برای شادی مان تلاش کنیم.

باهم باشیم تا شاد وسالم باشیم

دست من ودست تو

با هم یکی می شود دست های ما

قلب من وقلب تو

یکتا می شود قلب های ما

فکر من وفکر تو یگانه می شود فکر های ما

درد من ودرد تو

نابود می شود دردهای ما

همت من وهمت تو

جابجا  می سازد همت های ما

چشم من چشم تو

به می بیند چشم های ما

دهان من ودهان تو

درخواست می شود دهان ما

راه من وراه تو

بزرگ می شود راه های ما

پای من وپای تو

استوار می شود پاهای ما

مهر من ومهر تو

مهر یار می شود مهر های ما

لب من ولب تو

گویا می شود لب های ما

ددستی من ودوستی تو

مهربان می شود دوستی های ما

عشق من وعشق تو جاودان می شود عشق های ما

جان من وجان تو

جانان می شود جان های ما

یاد من ویاد تو

یادگارمی شود یاد های ما

حرف من وحرف تو

جمله ها می شود حرف های ما

هست من وهست تو

ترسناک می شود دشمنای ما

خواست من وخواست تو

خوشبختی  می شود خواست های ما

توزمن ومن زتو

منهاشود من های ما

 

غرور

زدعوی پری زان تهی می روی

تهی آی تا پر معنای شوی

تاتوانی دلی بدست آر

دل که رنجید از کسی خرسند کردن مشکل است

شیشه ی بشکسته را پیوند کردن مشکل است

اینجا ایران است .کشوری با سرمایه های فراوان  نیروی انسانی جوان ومنابع  ومعادن وذخایر رو زیر زمینی بسیار.یعنی مردم این کشور نباید از گرسنگی وفقر ونداری رنج ببرند. هیچ کم وکاستی نداریم.

چه چیزی کم داریم  ؟ اینگونه مردم مارا گرفتار ،اسیر درمانده وسرگردان وحیران وفقیر وبی ارزش نموده است؟

تمدن وفرهنگی به قدمت هزاران سال باارزش وگرانبها داریم.

چه کسی می خواهد که من وتو ما نشویم؟

به سود چه کس یا کسانی است که ما اینگونه ذلیل وبدبخت وخوار ودرمانده باشیم؟

دست گدایی وکمک به سوی روسیه ،چین وبسیاری کشورهای کمونیستی وبی خدا دراز میکنیم؟

چه فکر ودستانی مارا به سوی وابسته شدن وسرسپرده شدن سوق می دهد؟

چرا اینهمه برای مردم وکشور دشمن تراشی می کنیم؟

چرا به دنبال اجرای این سیاست وتزویر ونیرنگ برخی از سلاطین هستیم اینکه : عرب را سیر وایرانی را گرسنه نگهدار تا ارانی از فکر وتفکر بازماند وهمیشه درپی رفع معضلات شکم وزیر شکم ومقابله با دشمنان فرضی وخیالی باشد وبه این نیاندیشد که حاکمان برما چه ستم ها وظلم هایی روا می دارند.

چرا از دین چماقی بر سر مردم کشور ساختیم واجازه نفس کشیدن به مردم نمی دهیم؟

ما چه کم داریم؟

گاوان وخران باربردار به زآدمیان مردم آزار

دوست دارم توبدونی

منم مانند توام توام همانند منی

ما آدمیم  فرقی با حیونا داریم

ما می تونیم با هم باشیم  یار وغمخوار ومددکار هم باشیم

توحرف منو منم حرف تورا گوش بکنم

سنگ صبور هم باشیم

برای همدیگه کمک باشیم

کمک فقط پول واسکن که نیست

کمی برای هم وقت بذاریم

همدیگه رو نگاه کنیم

گوش دل به هم بدیم کمی همو سبک کنیم

کمش اگه یار هم نشویم  کمش می شه که بارهم نشویم

از ابرها یاد بگیریم

وقتی که پر آب می شن

زمین مهربون خودشو آماده می کنه

تا ابر را کمی سبک بشن

هم اون رها می شه از سنگینی هم زمینه پرآب می شه

این یعنی مهربونی

همدلی هم زبونی

کمک به دیگه

هردوطرف سود می برند

حسادت وبخلی بهم ندارند

ماآدما میگن که عاقلیم

اشرف خلایقیم

دلهامون به وسعت بیکرانگی

بیا باهم حرف بزنیم کمی بهم دیگه جلابدیم

خنده رو به لبا هدیه کنیم

اشک ها را جارو بکنیم

دردارو پارو بکنیم

بهم دیگه دروغ نگیم

بدیهارو جلو ندیم

دل همو رنجور نکنیم

سنگ صبور هم باشیم

همدیگه رو فراموش نکنیم

بیاد هم باشیم

توشادیها وغم ها کنارهم دیگه باشیم

از خطاهمون بگذریم

آتیش بیار معرکه نباشیم

خوبی به هدیه بدیم

زشتی هارو پکش کنیم

مهر ومحبت بکنیم

دوست وغریبه فرقی ندارند

هرکدومشون پدر برادر مادر وخواهر  اون یکیه

حتما نباید که از یک خون ویک پدرومادر باشیم

ماهمگی خانواده ی بزرگ  خونه مون زمین هستیم

غم تو درد من باشه

مشکل تو چاره ش با من باشه

اگه تویارمن باشی

منم یاری گر تو

کجا دیگه دردی می مونه

کجا دیگه گرسنه فریاد می زنه

کجا دیگه ستمی هست  ورنجور می مونه

بیا هم ودوست بداریم شادی هارو به هم بدیم

غصه هارو فراموش بکنیم خنده رو مهمون بکنیم

دنیا پراز صفا می شه

جهان ما زیبا می شه

چهره هامون شاد میشن

قلب هامون از غم آزاد می شن

وعده ی حلوای  بهشت  نسیه که میگن  همین جا نقد می شه

چرا باید همدیگرو نفله کنیم بدریم پاره بکنیم درد ومرض به هم بدیم

 شاید آنجا که وعده هی میدن کمی راحتی وآسایش و لذت ببریم

دوست عزیز من " سیلی  نقد به از حلوای نسیه " هست

نقد وفراموش نکنیم

نسیه برای ما بده

آدم بدا اینو میگن تا ما رو از هم بدرند

هوشیار بیدار خبر دار تا سرامون نره بالای دار

ازخواب غفلت بیدارشویم

 

 

هجوم افکار درهم

صبح برمی خیزم

هوا سرد سرد است

آب در گودال یخ بسته است

نقش های زیبا آمد پدید

طرح های سفید وسفید

مسافرکش ها آمده تا بربایند چند تا مسافر

آنها من را وتورا وهمه را پول واسکناس می بینند

تا چند وقت قبل به همدیگر با ادب وذوق وشوقی احوال پرسی وسلام می کردیم

دیگر به هم دیگر سلام نمی کنیم

دل هامان از هم دور است

جیب ها وقلب ها ناسور وناجور است چونکه حساب ها پر از اقساط وخالی از پول است

دلها مان فرسنگ ها از هم دور دور دور است

آخر محبت  عشق مهربانی دوستی همدردی همیاری تنش رنجور رنجور است

دست ها سردسرد لب ها دوخته از درد دل ها خالی  ازسور است

درگذشته پایان فصل سرما مژده ی گل آمدن بلبل شادی وخنده رویش گیاه از گل لب ها پر از شادی دل ها مملو از امید خنده برخنده می افزود

آمدن فصل شادی وخنده شد نزدیک

اما اما اما چرا وچرا وچرا چند سالی است با آمدنش می شود نزدیک

اما بیم وترس وشادی بی امید وحشت ناتوانی درد ناداری کمی شادی ازون هرچه با درد ورنج وسختی همراه وهمزاد است می شود نزدیک

دلها وجسم ها ونگاهمان همه خالی خالی

از شادی وخوشحالی

چرا چرا چه چیزی چه کسی چه آسیبی سبب شد تا اینگونه

کمکم یا که به یک باره قلب ها از هم دور دور دور

لب ها زخنده دوردوردور

چشم زامید خالی وخالی

هزاران هزار انسانیم چسبیده  درهم می لولیم  رودررو نفس درنفس چشم درچشم تن هامان به ماسیده اما اما اما

فرسنگ ها هزاران سال نوری به فاصله ی کهکشان ها وشاید به وسعت بیکران این دنیا

ازهم دوریم.

وبقول آن نیما شاعر نو ساز این دنیا

" من اینجا بس دلم تنگ است وهر سازی که می بینم بد آهنگ است بیا ره توشه برداریم قدم در راه بی بازگشت بگزاریم ببینیم آیا آسمان هرکجا همین رمنگ است."

اما

 

 

مهر

دست دردستان هم  به مهر دل هامان را کنیم آباد

شادی را شویم مهمان  ذهن هامان را پر کنیم از شاد

دوست داشتن را شویم قربان   غم ها را بریم از یاد

من وتو همدم همیم    هرگز  جدایی نیاد دریاد

مهر یار دوستی همدلی   درهمه حال سنگ صبور هم باشیم درهمه احوال

گله غم درد ورنج کمی کاستی فراوان     در برابر ما هزاران هزار هستیم لشگری بی پایان

همدیگر را دوست بداریم از دل      نه از سر اجبار واحترام  دروغین وبی اعماق

هرچه هست همین باشد یادگار ما از دوران

من تورا تو مرا از برای هم پرگشاییم از دل واز جان

نگویم من از اینجا( ایران) تواز آنجا   انوردنیا                    خط ها را بیا برداریم از میان

ما همه انسانیم آنهم با جهانی بی پایان

من تورا تومرا  همه همدیگر را شویم قربان

دروغ بی دروغ دورویی بی خیال      آنچه مارا کند نابود هست خط ها نقشه ها منحنی های ناراست

من از تو تونیز ازمن  همه با هم درکنار هم می شویم اعلی

آنچه میکند مارا قربان تو ومنی از برای این یا آن

هرکه را در درونش هست با کسی چیزی  فکری ورویایی خیالی پیوند

از چه می کوشیم تا که آوریمش اورا درچنگ

یا که نابودش کنیم یا چون منی نقشی از اوسازیم بر دیوار

چونکه هرکدام رنگ رنگ وچندگانه هستیم باشیم زیبا

من تورا تومرا همه خواهان هم باشیم شویم زیبا

ورنه بهترین رنگ ها به تنهایی نباشد زیبا

رنگ رنگی ما کند رنگارنگ این جهان را زیبا

من تورا تو مرا ما شویم قربان هم در همه احوال وبی منت وبی ادعا

من به نادانستن پناه می برم

درجهانی که دانستن نه تنها تو وسایرین را رفاه وآرامش به ارمغان نمی آورد واگر هم به دانی نمی توانی ونمی گذارند که گره از مشکلی باز کنی ريال پس بهتر آن است که نادان باشی ویا خود را به نادانی بزنی.چون دانایی رنج وعذاب وناتوانی ودرد وهزاران دردسر به همراه دارد.این همه انسان های عاقل ودانشمند چرا انسان های جهان درعذاب وبا مشقت زندگی می کنند.کودکانمان را با هزاران امید وهزینه های گزاف به مدرسه ودانشگاه می فرستیم تا آگاه شوند ودانا اما چه نتیجه ای حاصل این دانشمندان کوچک ومردان آینده می شود.جز افسوس ودریغ از عمر برباد رفته .تنها زمانی که به سیستم ها وکانال های مربوطه سیاست بازان دغل کار مرتبط گردی در پول وثروت غوطه ورخواهی شد وبه مقامات علی خواهی رسید حتی اگر نادان وبی سواد باشی .من بعد از سال ها تا این لحظه به این نتیجه رسیدم که نادانی وندانستن عین خوشبختی وآسایش دوگیتی است.چه هرچه دردسر است ازاین دانشمندان وعالمان دینی ودنیایی تولید می شود و انسان های بی گناه وبی خبر جهان را به نابودی می کشانند. پس ندانستن خوشبختی است.

ما چقدر تنها هستیم

دنیای عجیبی است.مردن چقدر راحت وآسان وبی سر وصدا شده است.انتظار حادثه می مانیم. کسی  یا کسانی درحادثه یا به طور طبیعی جان بدهند .مسئولان از همه رده ها از خدایگان تا پایین ترین ، مردم ،نویسندگان؛سیاسیون ،اقتصاد دانان ،خبرنگاران ، هنرمندان ،کاسب ها ،نظامی ها ،آخوند ها،استادان دانشگاه ها ،معلمان ،کارمندان ،کارگران ، رانندگان ، پولداران ،بانک ها ، فروشندگان ،فقیران،وهمه وهمه منتظر می مانیم تا سنگی به شیشه عمر کسی یا کسانی برخورد کند .از اولین دقایق روز برای اینکه از قافله عقب نمانیم پیام ها واعلامیه ها وخبر ها ونامه ها ومتن ها ی ریز ودرشت وزیبا وادبی وهنری است که در رسانه های عمومی وخصوصی سر می دهیم. آنقدر سریع وپر شتاب  وآتشین وارد صحنه می شویم وهمانقدر به تندی وچون باد به فراموشی می سپاریم .چرا وچرابا احساس وبی مسئولیت وبی اعتماد وغیر پیگیر شده ایم؟

در زمان داغ حرف های احساسی وزیبا وپر سوزوگداز واینکه چنین وچنان خواهیم کرد.دوباره تورا ای سرزمین من وای شهر ووطن من خواهیم ساخت سر می دهیم.وبسیار زود وپر شتاب به دست فراموشی می سپاریم.

از چه زمانی ما انسان ها پر احساس وزود گذر وفراموشکار شده ایم؟

چه کسی ویا چه کسانی با ما چنین کرده اند؟

که این چنین بی خیال وبی اعتماد وزود از یاد برنده وحراف وبی عاطفه ی انسانی شده ایم؟

چه کسی وکسانی با ما اینچنین کرده اند؟ تا زود به قلیان ونقطه جوش برسیم وبسیاربسیار زود هم سرد وبی تفاوت از آخر عاقبت ماندگان می شویم وآنها وکسان شان وآینده شان را فراموش می کنیم؟

شما بگویید از چه زمان اینگونه شده ایم؟

ایران؛ جامعه بی گفت و گو

ایران؛ جامعه بی گفت و گو

دوستی مطلع می گفت از وقتی که این سیستم تعبیه شده است، تعداد افرادی که قبل از به جریان افتادن پرونده هایشان با یکدیگر مصالحه می کنند، اندکی اما معنا دار، افزایش یافته است.

عصر ایران؛ جعفر محمدی - ما از روزی که حرف زدن را یاد می گیریم، درگیر "مونولوگ" هستیم؛ یعنی یکی می گوید و یکی دیگر فقط گوش می کند:
ابتدا این پدر و مادر و سایر بزرگ ترهای خانواده و فامیل هستند که امر و نهی می کنند و ما گوش می کنیم.
سپس معلمان و مدیران و ناظم ها هستند که امر و نهی می کنند و ما فقط گوش می کنیم و مجری هستیم.
در خدمت سربازی هم که نیمی از جامعه تجربه اش می کنند ، بازار مونولوگ به مراتب داغ تر است.
در محل کار هم، این رئیس است که می گوید و ما گوش می کنیم.
در عرصه عمومی هم اوضاع بهتر نیست و برای قرن های متمادی، این حکومت است که می گوید و مردم شنونده اند.
در روابط همسران نیز، عمدتاً مونولوگ حاکم است و بر اساس این که مرد گوینده مطلق است و زن شنونده یا برعکس، خانواده های مردسالار یا زن سالار شکل می گیرند.

 


گفت و گو، اما نقطه مقابل مونولوگ است. در گفت و گو برخلاف مونولوگ، هر دو طرف به طور مساوی فرصت سخن گفتن دارند.
اگر بخواهیم مشکلات جامعه ایرانی را به طور بنیادین بررسی کنیم، بی گمان فقدان فرهنگ گفت و گو، یکی از مهم ترین و اساسی ترین مصائب جامعه ایرانی است که اگر فقط همین یک مورد اصلاح شود، بسیاری از مشکلات حل می شود.

گفت و گو دو مقدمه لازم دارد: یکی خوب گوش کردن و  دیگر استدلال داشتن.
یعنی اگر کسی بخواهد گفت و گو کند، باید ابتدا گوش کردن را یاد بگیرد. واقعیت این است که ما ، چندان با هنر گوش کردن آشنا نیستیم. اکثر ما وقتی در حال گوش کردن هستیم، در واقع گوش نمی کنیم که استدلال را بشنویم و تجزیه و تحلیل کنیم؛ ما در حالی که ظاهراً گوش می کنیم، در واقع خودمان را برای جواب دادن آماده می کنیم. طرف مقابل هم همین طور!

به همین دلیل است که کمتر مشاهده کرده ایم دو نفر بحث کنند و در آخر، یکی بگوید من از حرف های شما متقاعد شدم و از دیدگاه قبلی ام برگشتم و طرق مقابل هم بگوید فلان بخش از استدلال های شما درست بود... .
گوش کردن، آنقدر مهم و حیاتی است که در این باره، حتی کتاب هایی هم در دنیا نوشته شده است.

اما دومین مقدمه گفت و گو، استدلال داشتن است. اگر کسی بخواهد در یک فرهنگ گفت و گومدار زندگی کند، ناگزیر از مجهز شدن به منطق و استدلال است. جامعه ای هم که مردمانش منطقی و استدلال گرا باشند، در همه زمینه ها رشد خواهد کرد.

در سال های اخیر در کلانتری های برخی شهرها، برای مراجعین دستگاه های نوبت دهی تعبیه شده است؛ دوستی مطلع می گفت از وقتی که این سیستم تعبیه شده است، تعداد افرادی که قبل از به جریان افتادن پرونده هایشان با یکدیگر مصالحه می کنند، اندکی اما معنا دار، افزایش یافته است. علت نیز البته نه خود دستگاه نوبت دهی که فرصت چند دقیقه ای است که طرفین دعوا تا رسیدن نوبت شان در اختیار دارند و می توانند در این چند دقیقه کوتاه با یکدیگر گفت و گو کنند و به این نتیجه برسند که بهتر است با مسالمت، مشکل را حل کنند.

وقتی فرهنگ گفت و گو نباشد، حتی مسوولان کشور نیز به جای آن که باهم رو در رو حرف بزنند و حرف بشوند، از روش مونولوگ استفاده می کنند، بدین گونه که هر کدام، از تریبون های خاص خودشان سخن می گویند تا در همان لحظه، جواب نشنوند و خدای ناکرده، گفت و گو صورت نگیرد! در جامعه مونولوگ محور، هر کسی سنگی می زند و در می رود.

فقدان فرهنگ گفت و گو خانواده ها را از هم می پاشد،  سیاست را به تنش می کشد، تجارت را کند می سازد، علم را متوقف می کند، دوستی ها را آکنده از سوء تفاهم می کند، بدگمانی را در همه سطوح از خانواده تا کلان کشور رواج می دهد و ... .

نکته اینجاست هیچ وقت هم نخواسته اند گفت و گو را یادمان دهند چرا که اولاً آنان که باید یاد بدهند، خود نمی دانند و ثانیاً مونولوگ، بیشتر به کارشان می آید.

اما چه باید کرد؟ چاره نزد خودمان است:
از همین امروز، گفت و گو را شروع کنیم. اول از همه خوب گوش کردن را تمرین کنیم. تصمیم بگیریم که وقتی کسی حرف می زند، با دقت به او گوش کنیم و هیچگاه وسط حرف دیگری نپریم. استدلال را مقدم بر هر چیزی بدانیم. اگر نقدی داریم متوجه استدلال ها کنیم نه اشخاص. احترام افراد را در گفت و گو حفظ کنیم. یاد بگیریم که اگر حرف طرف مقابل مان منطقی بود، علناً پذیرش آن را اعلام کنیم و تصور نکنیم که متقاعد شدن، به معنای شکست خوردن است. در فرهنگ گفت و گو، متقاعد شدن یعنی احترام به عقلانیت و این، ارزش کمی نیست.

از همین امروز، گفت و گو را آغاز کنیم.