چه بايد گفت؟ سرنوشت يا سهل انگاري يا عجله يا عدم گذشت يا عدم رعايت اصول اوليه رانندگي در شهر!!!!

صبح وقتي آمدم نزديك اداره در تقاطع بسيار خطرناكي كه يك چهارراه ساده است اما صحنه هاي تصادف دلخراشي در آن حادث مي شود ديدم يك خودرو ۲۰۶داخل پياده رو ووقتي جلو رفتم يك دختر جواني در پياده رو روي زمين افتاده است واطراف چهارراه شلوغ است واز طرفي جمعيت كنجكاو وحضور نيروي انتظامي در محل وورود يك دستگاه آمبولانس.وقتي پرس وجو كردم داستان را، از اين قرار بود.

۱-يك پزوه ۲۰۶ با راننده زن به همراه پسر دانش آموزش با سرعت در حركت بود .

۲- در مسير مقابل يك تاكسي پزو با راننده مرد ميانسال.

۳- عبور عابر از پياده رو ودر حين عبور از خيابان فرعي.

ظاهرا راننده پزوه ۲۰۶ با عجله وسرعت شايد زياد يك دفعه تغيير مسير داده وخاست به چپ برود كه در مقابل راننده تاكسي بدون كم كردن سرعت به مسيرش ادامه داده وراننده پزوه (به گفته شاهد) دستش را از روي فرمان برداشت وپسرش رابا دست نگداشت تا پسرش كه ظاهرا كمربند ايمني را نبسته بود محافظت نمايد.ودراين هنگام خودرو به سمت عابر منحرف شده وبا گذشتن از جوي آب در پياده رو به آن دختر عابر برخورد مي كند.

شما چه مي گوييد.

خاطرات روزهای اول انقلاب 57

  روزهای شلوغی ودرگیری های انقلاب ۱۴سالم بودکلاس اول راهنمایی بودم.خیلی توجریان نبودم وهم سن وسال های من هم مانند خودم بی خبر از مسائلی بودن که دوروبرشان در حال انجام بود.اما این موضوع را صددرصد اطمینان دارم بی برو برگرد همه از این شلوغی ها وبی نظم شدن وتعطیلی های ناخواسته مدرسه هابسیار شادمان وشنگول بودیم. من متولد پشت کوه دماوند هستم.توشهرستان قائم شهر(شاهی) به دنیاآمدم.صبح که می شد توی سرمای زمستون می آمدیم مدرسه توی صف وای می ستادیم تا به نوبت بریم داخل کلاس بعضی روزها داخل کلاس پشت نیمکت های چوبی وفلزی مشغول گوش دادن به درس معلم بودیم وبرخی روزها هنوز توحیاط مدرسه نیامده بابای مدرسه (اون وقت ها  می گفتند فراش مدرسه )یا ناظم جلو در مدرسه با صدای بلند فریاد می زد مدرسه تعطیله مستقیم برید خونه هاتون تو خیابون نرید.چون شلوغ وخطر ناکه .موظب  خودتان باشید.باور کنید انگار دنیارو به ما بچه های تنبل ودرس نخون واونهایی که درس روز گذشته روآماده نکرده بودن می دادند.با هیاهو وخنده وسروصدای بسیار وتو سروکله همدیگر زدن توخیابونها عده ای می رفتیم خونه ولی یادم هست که اونقدر کنجکاو بودیم به همراه بعضی از دوستان می رفتیم تو شلوغی خیابون های پراز جمعیت ونا خواسته توجریان اعتراضات وتجمع جمعیت قرار می گرفتیم.الان وقتی فکر می کنم بیچاره پدر ها ومادر ها که چقدر نگران ودلواپس بچه های دانش آموز بودندتا عزیزانشان به خانه برگردند.واقعاْ خون جگر می شدند.اما ما بچه ها که فکر بزرگتر ها را نمی کردیم.آخه ما نمی دونستیم تفنگ وگلوله چه بلایی سر انسان ها میاره.دنیای کودکی وگستاخی  وبی باکی های کودکانه ما بچه های شهرستانی با دنیای کودکی بچه های شهری منظم وظریف وحرف گوش کن خیلی تفاوت داشت. اون زمان بیشتر بچه ها فکر عاقبت کارشنو را نمی کردند وبه خاطر همین هم توی تجمعات اعتراضی اون دوران تعدادی از ما کشته ومجروح می شدن.خلاصه برای اینکه مدرسه نریم خودمونو به آب وآتیش می انداختیم تا مدرسه رو تعطیل بکنیم وبریم تو خیابون .یکی از همین روز ها ی درگیری وشلوغی ها توی خیابون بابل جمعیت خشمگین  به یکی از بانک های صادرات حمله کردن ودرششو شکستن وگاو صندوق بزرگ بانک را به کمک جمعیت خشمگین وبرخی فرصت طلب ها آوردن وسط خیابون وبا هر وسیله وترفندی بود در گاو صندوقو باز کردن واز داخل اون اسکناسهای نو پنجاه ریالی سبز با تصویر شاه وبیست ریالی قرمز رنگ رو به همراه اسکناسهای کهنه ونو در بسته بندی های منظم رو در آوردن وکف خیابون تپه ای از اسکناس درست کردن ویکی از میون جمعیت کبریت زد واون همه پول رو جلو چشمان حیرت زده من وسایرین به آتش کشید وبعضی آدم ها هم عکس شاه رواسکناس هارو پاره می کردن ومی گذاشتن روی صورتشون وشکلک در می آوردن وچقدر هم خوشحال وشاد بودن .البته کسانی هم این وسط مقداری ازاون پول ها رو ور مداشتند وبا خود می بردند . اون روز های شلوغی وهرج ومرج مردم به بانک ها-مشروب فروشی ها

سینماها وادارت دولتی -شهربانی (الان بهش میگن کلانتری)ژاندارمری پادگان های ارتشی وانبار مهمات وکلیه اموال دولتی یا منصوب به دولت ویا اشخاصی که اون وقت ها می گفتن ساواکی یا وابسته به حزب رستاخیز وبه نوعی منتصب به شاه ودولت بودن یا یکی میگفت  مردم بدونه فکر واندیشه به اون مکان ها ویا اموال وحتا اشخاص حمله ور می شدن واون جارو غارت می کردن وآتش می کشیدن وآدم ها را یا باز داشت می کردن اما به احتمال زیاد با زدن ضرب های زیاد مجروح وزخمی ویا حتا می کشتن.وهیچ ترس وابایی نداشتن که این افراد ممکن است مورد دشمنی وحسادت وکینه ورزی وانتقام جویی های شخصی مورد حمله جمعیت عصبانی وبی اندیشه قرار گیرن.

کسی که آزادی می جوید

کسی که آزادی می جوید
زندانی برای اندیشه های دیگر نمی گسترد _ارد بزرگ

قدر زندگی ات را بدان

نامه ي زيباي گابريل گارسيا ماركز

گابریل گارسیامارکز به سرطان لنفاوی مبتلاست و می‌داند عمر زیادی برایش باقی نیست. بخوانید چگونه

در این نامهٔ کوتاه از جهان و خوانندگان خود خداحافظی می‌کند:

«اگر پروردگار لحظه‌ای از یاد می‌برد که من آدمکی مردنی بیش نیستم و فرصتی ولو کوتاه برای زنده ماندن به من می‌داد از این فرجه به بهترین وجه ممکن استفاده می‌کردم. به احتمال زیاد هر فکرم را به زبان نمی‌راندنم، اما یقینا هرچه را می‌گفتم فکر می‌کردم. هر چیزی را نه به دلیل قیمت که به دلیل نمادی که بود بها می‌دادم. کمتر می‌خوابیدم و بیشتر رویا می‌بافتم؛ زیرا در ازای هر دقیقه که چشم می‌بندیم، شصت ثانیه نور از دست می‌دهیم. راه را از‌‌ همان جایی ادامه می‌دادم که سایرین متوقف شده بودند و زمانی از بستر بر می‌خواستم که سایرین هنوز در خوابند. اگر پروردگار فرصت کوتاه دیگری به من می‌بخشید، ‌ ساده‌تر لباس می‌پوشیدم، در آفتاب غوطه می‌خوردم و نه تنها جسم که روحم را نیز در آفتاب عریان می‌کردم. به همه ثابت می‌کردم که به دلیل پیر شدن نیست که دیگر عاشق نمی‌شوند بلکه زمانی پیر می‌شوند که دیگر عاشق نمی‌شوند. به بچه‌ها بال می‌دادم، اما آن‌ها را تنها می‌گذاشتم تا خود پرواز را فرا گیرند. به سالمندان می‌آموختم با سالمند شدن نیست که مرگ فرا می‌رسد، با غفلت از زمان حال است. چه چیز‌ها که از شما‌ها [خوانندگانم] یاد نگرفته‌ام...
یاد گرفته‌ام همه می‌خواهند بر فراز قلهٔ کوه زندگی کنند و فراموش کرده‌اند مهم صعود از کوه است. یاد گرفته‌ام وقتی نوزادی انگشت شصت پدر را در مشت می‌فشارد، او را تا ابد اسیر عشق خود می‌کند. یاد گرفته‌ام انسان فقط زمانی حق دارد از بالا به پایین بنگرد که بخواهد یاری کند تا افتاده‌ای را از جا بلند کند. چه چیز‌ها که از شما یاد نگرفته‌ام... .

 احساساتتان را همواره بیان کنید و افکارتان را اجرا. اگر می‌دانستم امروز آخرین روزی است که تو را می‌بینم، چنان محکم در آغوش می‌فشردمت تا حافظ روح تو گردم. اگر می‌دانستم این آخرین دقایقی است که تو را می‌بینم، چنان محکم در آغوش می‌فشردمت تا حافظ روح تو گردم. اگر می‌دانستم این آخرین دقایقی است که تو را می‌بینم، به تو می‌گفتم «دوستت دارم» و نمی‌پنداشتم تو خود این را می‌دانی. همیشه فردایی نیست تا زندگی فرصت دیگری برای جبران این غفلت‌ها به ما دهد.
کسانی را که دوست داری همیشه کنار خود داشته باش و بگو چقدر به آن‌ها علاقه و نیاز داری. مراقبشان باش. به خودت این فرصت را بده تا بگویی: «مرا ببخش»، «متاسفم»، «خواهش می‌کنم»، «ممنونم» و از تمام عبارات زیبا و مهربانی که بلدی استفاده کن.

هیچکس تو را به خاطر نخواهد آورد اگر افکارت را چون رازی در سینه محفوظ داری. خودت را مجبور به بیان آن‌ها کن. به دوستان و همه‌ی آنهایی که دوستشان داری بگو چقدر برایت ارزش دارند. اگر نگویی فردایت مثل امروز خواهد بود و روزی با اهمیت نخواهد گشت.

از ماست که برماست

این دود سیه فام که از بام وطن خاست - ازماست که برماست

وین شعله ی سوزان که برآمد زچپ وراست- ازماست که برماست.

جان گر به لب مارسد از غیر ننالیم- با کس نسگالیم.

از خویش بنالیم که جان سخن اینجاست- ازماست که برماست.

ما کهنه چناریم که از باد ننالیم- برخاک ببالیم.

لیکن چه کنیم  آتش ما در شکم ماست- ازماست که برماست.

گوییم که بیدار شدیم ! این چه خیالیست -بیداری ما چیست؟

بیداری طفلی که محتاج به لالاست - ازماست که برماست.

ملک شعرای بهار