شعري از زنده شعري از رئيس سابف جمعيت شير وخورشيد جمعيت هلال احمرامروز مرحوم دكتر حسين خطيبي

از پس سي سال رنج رايگان                       گنجي از من ماند ، گنجي شايگان

گنج من خدمت به مخلوق خداست              حاصل سي ساله رنج بي رياست

در كفم اين است وديگر هيچ نيست              پاك دامانم اگر دستم تهي ست

اين همان سرمايه وسود من است               بهره عمرمن وبود من است

  

   من با تاسف سعادت نداشتم تااز محضر پر فيض وانساني ايشان بهره اي برگيرم  اما  كارمندان  وياران زير دست ايشان از سجايا واز خصلت هاي انساني ايشان بسيار سخن گفته اند.

                                                                                     روحش شاد وراهش پر رهرو باد.

گاهي هم بچه بشيم براي تندستي مون خوبه

گه گاهي مي رم تو عالم  بي خيالي دوران جوني ونوجوني.

عالمي پراز رويا و خيال

دنيايي  سبد سبد شادي ومهربوني

خنده تادلت بخاد ،ميتوني از درختاي زمين وآسمون بچيني.

غم! غصه!درد! هرچي كه به ظاهر بد باشه اصلاً وجود نداره.اگهم باشه با زور وقدرتت همش رو تاروما ميكني.

اسب خيالتو سوار ميشي توي آسمون ها سير مي كني.

پرواز كن ،بالا بالا بالاتر . از ابر از خورشيد از هرچه تو آسمون هست  ستاره وماه وكهكشون هم بالاتر .

باوركن وقتي اين نوشته هارو مي خوني شاد ميشي، گوله مي شي مي افتي توحوض نقاشي.

يهو مي تو عالم خوش وزيباي كودكيت. كي بودم.چي بودم.چي مي خواستم.حالا چي هستم.

خيلي دور شديم از دنياي زيباي خيال هامون ، روياهامون از نقشه هاي قشنگ،از كودكي هاي بي زرق وبرق

بي كلك بي دروغ.

گريه واشك فراون، خنده مثال بارون، دعواوقهر زدن به سروكله وصورت هر لحظه ميون دوستامون مثال برگ درختان  يه عالمه .

اما نه كينه بود نه دشمني نه حسادت هاي بي پايون.فكري نبود انديشه كردن كجابود.همين بود .

خلاصه همش شادي وخيال هاي فراون تودلهامون بود مهمون.

حالاكهبزرگو بالغ شديم. كمي يا خيلي عاقل شديم.فكر وانديشه فراون مي كنيم.كارهاي ما از روي عقل وخرد .

كتاب هاي فراون مي خونيم.آدماي عاقل تو زندگيمون دوروبرمون فراونن.خدارو ناظر مي بينيم. نماز و قرآن مي خونيم.عاقبت چيز هاي باطلو ديدم. قصه هاي فراون از عاقبت دشمني ها،حسد ها وكينه ها فريب ونيرنگ آدماي بدبد مي خونيم وبسيار دور برمون با چشماي پر كنجكاويمون مي بينيم.

چرا از اون دنياي قشنگ بچگيمون جدا شديم.

 به خدا دنياي كودكيمون خيلي خيلي بهتره وقشنگ تر  از دنياي بزرگتر ها.

همش جنگ همش كينه وحسد.دروغ نيرنگ .دزدي وجنايت .سنگدلي پر از قساوت.خنده وشادي كجايند لبخند زدن يادمون رفت. دروغ دروغ سبد سبد.زشتي ونيرنگ وحسد .خشم وعصبانيت.

مهربوني ومحبت ديگه جايي ندارن.درستي وصداقت مثال كيميا شدن.

خنده داره وقتي كه بچه بوديم  بي فكر وبي انديشه بوديم بهتر وبيشتر خوب بوديم شادبوديم صداقت وراست بوديم دشمن دروغ وناراست بوديم وخيلي چيزاي خوب داشتيم.

اما وقتي بزرگ شديم عاقل شديم با فكر وبا انديشه شديم خدا رو ناظر ديديم دعا وقرآن فراون مي خونيم .

دين هاي جور واجور داريم .فلسفه ومنطق مي خونيم.علوم دين فيزيك وتجربي ومهندسي وپزشكي ونجوم وخداشناسي هاي جورواجور .خلاصه هرچي بگي ما مي خونيم هي مي خونيم هي دفتر هاي سفيدرو پر مي كنيم به نام كتاب انديشه يمون چاپ مي كنيم .اختراعات بسياري داريم راحتي ورفاه فراون داريم.

چي نداريم اصلن؟!!! اگه گفتين ؟!!! پيش من صد افرين خوب دارين.

شادي كجاست؟ مهربوني؟ دوستي هاي بي غل وغش كجاست؟محبت و كه قدرش رو نمي دونيم.خدا ودين فراموش شده. صداقت وراستي افسانه شده فقط توي داستان ها مي شه خوند .

عالم خيال و روياهاي صاف وصادقمون كجاست؟

خلاصه عزيزانم وقتي كه بزرگ وبزرگتر ودانا  وتوانا و دانشمند نويسنده ومخترع وپزشك وروحاني وعالم دهري كه ميگن همه چيز دان شديم هر چي چيزاي خوب توعالم نادوني وبي عقلي وبي خيالمون بچگي همون وكودكيمون داشتيم از دست داديم.

وبه جايش بزرگ شديم ديگه داريم مي بينيم كه توي چه باغ ...بزرگي داريم با همديگه مثلن زندگي مي كنيم.

هرچي بگي بچه گي عالمي داره.شادباشي شاد زي اي همه آدماي به ظاهر بزرگ

َ




بيا با مردم مهربان باشيم

حكايت كنند از جفا گستري         كه فرماندهي داشت بر كشوري

در ايام او روز مردم چوشام          شب از بيم او خواب مردم حرام

همه روز نيكان از او در بلا          به شب دست پاكان از او بردعا

گروهي برشيخ آن روزگار           زدست ستمگر گرستند زار

كه اي پير داناي فرخنده راي      بگو ي اين جوان را بترس از خداي

بگفتا دريغ آيدم نام دوست         كه هركس نه در خورد پيغام اوست

كسي را كه بيني زحق بركران    منه با وي ،اي خواجه ،حق در ميان

دريغ است با سفله گفت از علوم   كه ضايع شود تخم در شوره بوم

چو در وي نگيرد ،عدو داندت         برنجد به جان وبرنجاندت

تورا عادت ،اي پادشه،حق روي است     دل مرد حق گوي ازاين جا قوي است

نگين خصلتي دارد اي نيكبخت          كه در موم گيرد نه در سنگ سخت

عجب نيست گرظالم از من به جان    برنجد كه دزد ست ومن پاسبان

توهم پاسباني به انصاف وداد          كه حفظ خدا پاسبان تو باد

تورا نيست منت زروي قياس          خداوند را من وفضل وسپاس

كه در كار خيرت به خدمت بداشت    نه چون ديگرانت معطل گذاشت

همه كس به ميدان كوشش درند     ولي گوي بخشش نه هركس برند

توحاصل نكردي به كوشش بهشت     خدا در تو خوي بهشتي سرشت

دلت روشن ووقت مجموع باد               قدم ثابت وپايه مرفوع باد

حياتت خوش ورفتنت برصواب           عبادت قبول ودعا مستجاب


هدف از آمدن ما به این جهان چیست ؟ توبگو

 آمدیم تا انسان شویم.

 ماندگار وجاودان شویم

بهر چند روزی زندگی از کمی گریان  ونالان شویم؟

نه باید همچو الماس  در قعر زندگی درخشان وآفتاب تابان شویم.